زجرمویه هایی با خواهرم

نمی دانم چه رازی است در جهان هستی که آدمی هرچه را می خواهد برایش دست نیافتنی تر می شود. گاهی ساده ترین کارها برای انسان چنان سخت و دشوار می شود که گویی محال است و نشدنی.

من در تمام عمرم نوشته ام و گفته ام ولی حالا که تمام ذرات وجودم نیازمند فریاد زدن و گفتن هستند و تک تک سلول های مغزم دیوانه وار بدنبال نوشتن، نه می توانم براحتی بنویسم و نه می توانم بسادگی حرف دلم را بازگویم.

از لحظه ای که خبر ابتلای کسی را که دیوانه وار دوستش دارم به بیماری جانکاه و جانسوز سرطان شنیده ام، هر لحظه بر سرگشتگی و آشفتگی هایم افزوده شده است. آدم وقتی می بیند عزیزی را که تا دیروز به عنوان نقطه اتکایی برایش بشمار می آمد ، از دست می دهد و قادر به هیچ واکنش و اقدامی نیست، جنون را بهترین راه فرار می یابد. حال فرق نمی کند که این عزیز چه کسی است.

خواهرم، در این ساعاتی که خبر ابتلایت به این بیماری هولناک را شنیده ام، بارها و بارها بخود گفته ام که این بار دیگر این کابوس به واقعیت نخواهد پیوست. خواهرم، هیچگاه فکر نمی کردم که مهر و محبت تو چنان بر قلبم سایه افکنده است که تمام وجودم را کابوس ندیدن تو و بودن بدون تو را فرا گرفته است.

نمی خواهم خودم را بفریبم و بگوبیم که نه چنین نخواهد شد و تو سالیان سال با ما خواهی ماند، هر چند تمام ذرات وجودم فریاد می کشند و از درگاه خداوندی که اسمش شفای دردها است، استغاثه وار می خواهند سلامتیت رابازگرداند و بر کابوس هایمان پایان بخشد، اما در این ساعات اندک که از شنیدن این خبر می گذرد، هر لحظه بر جنونم افزوده شده است.

خواهر خوبم، می دانی و می دانیم که هم تو می خواهی ما را با لبخندی که سرشار از تلخی و درد است، فریب دهی و هم ما می خواهیم تو را شوخی های مسخره و تصنعی خودمان گول بزنیم ، اما همه مان در خلوت مویه می کنیم و نمی دانیم این غم را چگونه تسلی ببخشیم.

خواهرم، گاهی یک خاطره، تنها و تنها یک خاطره، چنان بر خرمن اندیشه آدمی آتش می اندازد که گذشت زمان قادر به غلبه بر آن نیست و شاید مرگ نیز درمانی بر آن نباشد.

خواهرم، تصور می کنم تنها خواهشی که می توانم از تو داشته باشم ، این است که در مقابل این عفریت زشت، بایستی و مبارزه کنی تا شاید ما سالیان بیشتری تو را ببینیم. حتی حاضر هستیم این فرصت مجددی که برایمان به ارمغان می آوری، تنها چند ماه باشد. گرچه یقین دارم که در نهایت این عجز و لابه به تمنای دیدن چند روز و چند ساعت نیز خواهد رسید و باز نیک می دانم که این درخواست و خواهش، کاری بسیار غیرمنصفانه و غیرعادلانه است چرا که درد و رنجی که تحمل می کنی و تحمل خواهی کرد، چنان سخت و طاقت فرسا هست و خواهد بود که تحمل هر لحظه اش غیرممکن بوده و تو بیش از همه ما، این درد را تحمل خواهی کرد. اما چاره ای جز این که ما به عشق دیدن هرچه بیشتر تو این خودخواهی و بی انصافی را انجام دهیم، سراغ نداریم.

خدایا چه می گویم، چه می نویسم، چه می خوانم؟ آخر این داستان ما را به یلدایی بی پایان خواهد رساند که هیچ راه فراری از آن نخواهد بود جز دل سپردن بر دیار نیستان، همانند غم هر فراق دیگر.

ساعت 12 ظهر روز چهارشنبه بود که خبر تلخ ابتلای اکرم، خواهر همسرم را به بیماری سرطان شنیدم و ساعاتی بعد خبر گسترش این بیماری به بدنش را شنیدم. او که همچون خواهر برایم عزیز است و تکیه گاهی برای روزهای سخت زندگی، به ناگاه خود تیدیل به عاملی برای لرزیدن دلهایمان گردیده است. در طول سه روزی که گذشت، بارها قصد کرده ام دل مویه هایم را در نامه ای بنویسم و به او بدهم تا بداند که چگونه دلهایمان برایش می لرزد و قلب هایمان برایش می تپد، اما هنوز دستان لرزانم اراده و توان هیچ کاری را نیافته اند و این صفحات فضایی هستند برای فریادهایی که در گلویم مانده اند و دارند حفه ام می کنند.

/ 0 نظر / 11 بازدید