زجرمویه هایی با خواهرم

خواهر خوبم، وقتی دیشب لبخندهایت را می دیم، بر اندوهم افزوده می شد چراکه تحمل دوریت برای همه مان سنگین تر می شد.

نمی دانم چگونه می توان پذیرفت که آفتاب زندگی تو چنین کوتاه باشد و با غروبی زودهنگام، ما را در سرما و تاریکی شب تنها بگذارد.

شاید خوبی های تو، ما را چنین آشفته کرده تا همه ما آنچه را که می دانیم و مانند روز برایمان روشن است را انکار کنیم. تمام چشم هایی که دیشب بر روی تو دوخته شده بود، دریایی از غم بودند و اندوه، در دل خون گریه می کردیم و بر لب خنده جاری می کردیم تا شاید این بالماسکه را فرجامی خوش تر از آنچه تصور می کنیم، باشد.

همه دعا می کنیم تا فردا نیاتید و ما از عمق فاجعه ای که ما را دربر خواهد گرفت، آگاه نشویم، امیدوارم خورشید فردا طلوع نکند تا ما برای اطلاع از نتایج آزمایشات تو، گام بر کسری نگذاریم. امیدواریم طاق این کسری بار دیگر ترک بردارد تا خبری را که می دانیم چیست، نیابیم. امیدواریم رویاهای کودکانه و شیره هایی که بر سر خودمان مالیده ایم بر آنچه به وقوع می پیوندند، غلبه کند. امیدواریم مانند نوه یک ساله ات، بر طبل بیخالی زده و خود را از هر اندیشه بد و ناخوشایندی دور کنیم.

اما هر لحظه که چشمانمان را می بندیم، کابوس فراق تو را می بینیم و چون چشم می گشائیم دریای غم انگیز چشمانت، طوفانی در دل های رنجورمان ایجاد می کند. وقتی گوش هایمان را می گیریم تا هیچ صدای ناخوشایندی را نشنویم، سکوت مرگبار پس از تو بیادمان می آید و آنگاه که گوش هایمان را باز می کنیم تا شاید خبر نویدبخشی را بشنویم، صدای مهربانانه ات بر اندیشه های خشکیده ما آتش می زند.

خواهر خوبم وقتی زبان را در کام حبس می کنیم تا گوینده خبر تلخی بر دیگران نباشیم، قادر به بیان امیدواریهای کودکانه خودمان نیستیم و آنگاه که زبان می گشائیم، هر سخن شیرینی را با تلخی  خبر بیماری تو، زهر هلالی بر جان و روحمان می یابیم.

خواهر خوبم، هیچگاه فکر نمی کردم که تو چنان مجذوب مان ساخته باشی که حتی خبر بیماریت، چنین مدهوش مان سازد که هر لحظه خوابمان کابوس باشد و هر لحظه بیداری مان در آرزوی بیدار شدن از خواب.

خدایا کابوس مان را پایانی خوش عطا کن.

/ 0 نظر / 12 بازدید